14 اسفند 92ساعت نه و نیم شب عشقه کوچولوم اومد
چهارشنبه 14 اسفند 92 ساعت چهار و نیم بعداز ظهر کیسه ابم پاره شد و با اژانس من و علی خودمون رو به بیمارستان مادران در خ عباس آباد رسوندیم و از اونجایی که ظهر کلی ماکارونی خورده بودم و قرار بود که بیهوشی کامل بشم باید تا ساعت 9 شب میموندم و بعد عمل میشدم ...در این فاصله مامانم از خونه و خاله فرناز از دانشگاه خودشونو رسوندن و دکتر و رابط مربوط به بند ناف رویان هم رسیدن و خدارو شکر آرتین بسلامت ساعت نه و نیم شب متولد شد .باوزن سه کیلو چهارصد و پنجاه و قد 51 سانت ...خدارو شکر زردی هم نداشت و همه چیزش نرمال بود .ساعت 11و نیم شب دیدمش و باورم نمیشد که این فرشته کوچولو ماله منه ...فقط خدارو شکر میکردم و همش از علی و فرناز و مامانم میپرسیدم که سالمه ...دست و پاهاش و ...انگشتهاش ؟همه سالمن ؟
الان که دارم بعد از 11 ماه این مطالب رو مرور میکنم و به خاطرات گذشته بر میگردم انگار فیلم سینمایی که از جلوی چشمانم رد میشود ...سریع گذشته ولی روزها و ماههای اول واقعا سخت و پر کار و پر هیجان و پر استرس است .و حالا که این مطالب رو مینوسم دیروز 11 ماهگی آرتین رو ماهگرد گرفتیم و خدارا سپاس بابت هدیه و نعمتی که بما داده ..براش سلامت و عاقبت بخیری از خدا میخواهم 



14 اسفند 92ساعت نه و نیم شب عشقه کوچولوم اومد
